چند حکایت پندآموز و شیرین از گلستان سعدی

حکایت 1 :
یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت مى‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم.  در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را  بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند،  حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم: از این خفتگان یک نفر برنخاست  تا دو رکعت نماز بجاى آورد، به گونه‌اى در خواب غفلت فرو رفته‌اند که گویى نخوابیده‌اند  بلکه مرده‌اند.
پدرم به من گفت: عزیزم! تو نیز اگر خواب باشى بهتر از آن است که به نکوهش مردم  زبان گشایى و به غیبت و ذکر عیب آنها بپردازى.
نبیند مدعى جز خویشتن را *** که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدابینى ببخشند *** نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش
حکایت 2 :
ناخوش‌آوازى به بانگ بلند، قرآن همى خواند. صاحبدلى بر او بگذشت. گفت:  تو را مشاهره (اجرت) چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندان  چرا همى دهى؟ گفت: از بهر خدا مى‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانى *** ببرى رونق مسلمانى

حکایت 3 :
توانگرى بخیل را پسرى رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که  ختم قرآنى کنى از بهر وى یا بذل قربانى. لختى به اندیشه فرو رفت و گفت:  مصحف مهجور اولى‌تر است که گله‌ى دور.
دریغا گردن طاعت نهادن *** گرش همره نبودى دست دادن
به دینارى چو خر در گل بمانند *** ورالحمدى بخوانى، صد بخوانند

/ 1 نظر / 346 بازدید
elahe moosavi

خیلی عالی... خیلی خوشم اومد... خیلی خوب بود... خیلی ممنون به خاطر مطالب خوبتون!!!