داستان‏هاى قرآن-ماجراى شتر حضرت صالح (ع)

قوم ثمود: پیشنهاد شما، منصفانه است.

بنابراین شد که نخست، حضرت صالح - علیه السلام - از بتهاى آنها تقاضا کند، روز و ساعت تعیین شده فرا رسید، بت پرستان به بیرون شهر کنار بتها رفتند، و خوراکى‌ها و نوشیدنیهاى خود را به عنوان تبرّک کنار بتها نهادند، و سپس آن خوراکى‌ها را خوردند و نوشیدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نیاز پرداختند، حضرت صالح - علیه السلام - در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آنها به صالح - علیه السلام - گفتند:

«آن چه تقاضا دارى از بتها بخواه»

صالح - علیه السلام - اشاره به بت بزرگ کرد و به حاضران گفت: «نام این بت چیست؟!»

گفتند: فلان!

صالح به آن بت بزرگ خطاب کرد و گفت: تقاضاى مرا برآور، ولى بت جوابى نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا این بت جواب مرا نمى‌دهد؟

گفتند: از بتِ دیگر، تقاضایت را بخواه.

صالح، متوجّه بت دیگر شد، و تقاضاى خود را درخواست کرد، ولى جوابى نشنید.

قوم ثمود به بتها رو کردند و گفتند: «چرا جواب صالح - علیه السلام - را نمى‌دهید؟»

سپس (قوم ثمود به عقیده خودشان براى جلب عواطف بتها) برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بتها غلطیدند، و خاک را بر سرشان مى‌ریختند، و به بتهاى خود گفتند: «اگر امروز به تقاضاى صالح جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح مى‌شویم»، آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اکنون تقاضاى خود را از بتها بخواه، صالح تقاضاى خود را از آنها خواست، ولى جوابى نشنید.

صالح به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدایان شما، به تقاضاى من جواب ندادند، اکنون نوبت شما است که تقاضاى خود را از من بخواهید، تا از درگاه خداوند بخواهم و همین ساعت، تقاضاى شما را بر آورد.

هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح - علیه السلام - را پذیرفتند، و گفتند:

«اى صالح! ما تقاضاى خود را به تو مى‌گوییم، اگر پروردگار تو تقاضاى ما را برآورد، تو را به پیامبرى مى‌پذیریم و از تو پیروى مى‌کنیم، و با همه مردم شهر با تو تبعیت مى‌نماییم».

صالح: آن چه مى‌خواهید تقاضا کنید.

قوم ثمود: با ما به این کوه (که در اینجا پیداست) بیا.

حضرت صالح - علیه السلام - با آن هفتاد نفر به بالاى آن کوه رفتند.

در این هنگام، آن هفتاد نفر به صالح - علیه السلام - گفتند:

«اى صالح! از خدا بخواه! تا در همین لحظه شتر سرخ رنگى که پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه یک میل مى‌باشد، از همین کوه، خارج سازد.»

صالح گفت: تقاضاى شما براى من بسیار عظیم است، ولى براى خدایم، آسان مى‌باشد. همان دم صالح - علیه السلام - به درگاه خدا متوجه شد و عرض کرد: «در همین مکان شترى چنین و چنان خارج کن».

ناگاه همه حاضران دیدند کوه شکافته شد، به گونه‌اى که نزدیک بود از شدّت صداى آن، عقل‌هاى حاضران از سرشان بپرد، سپس آن کوه مانند زنى که درد زایمان گرفته باشد مضطرب و نالان گردید، و نخست سر آن شتر از شکم زمین کوه بیرون آمد، هنوز گردنش بیرون نیامده بود که آن چه از دهانش بیرون آمده بود، فرو برد، و سپس سایر اعضاى پیکر آن شتر بیرون آمد، و روى دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.

وقتى که قوم ثمود، این معجزه عظیم را دیدند، به صالح گفتند:

«خداى تو چقدر سریع، تقاضایت را اجابت کرد، از خدایت بخواه، بچّه‌اش را نیز براى ما خارج سازد».

صالح، همین تقاضا را از خدا نمود.

ناگاه آن شتر، بچّه‌اش را انداخت، و بچّه آن، در کنارش به جنب و جوش در آمد.

صالح - علیه السلام - در این هنگام به آن هفتاد نفر خطاب کرد و گفت: «آیا دیگر تقاضایى دارید؟»

گفتند: «نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم، و آن چه دیدیم به آنها خبر دهیم، تا آنها به تو ایمان بیاورند».

صالح - علیه السلام - همراه آن هفتاد نفر به سوى قوم ثمود، حرکت کردند، ولى هنوز به قوم نرسیده بودند که 64 نفر از آنها مرتد شدند و گفتند: «آن چه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود».

وقتى که به قوم رسیدند، آن شش نفر باقیمانده، گواهى دادند که: «آن چه دیدیم حق است»، ولى قوم سخن آنها را نپذیرفتند، و اعجاز صالح - علیه السلام - را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجیب آن که یکى از آن شش نفر نیز شکّ کرد و به گمراهان پیوست، و همان شخص (بنام «قُدار») آن شتر را پى کرد و کشت.(1)

شتر عجیب، معجزه بزرگ حضرت صالح - علیه السلام -

در قرآن هفت بار سخن از این شتر با واژه «ناقه» (شتر ماده) آمده است، آفرینش و شیوه زندگى و اوصاف این ناقه از عجائب خلقت است، کوتاه سخن آن که: قوم ثمود با کمال گستاخى به صالح - علیه السلام - گفتند: «تو از افسون شدگان هستى و عقلت را از دست داده‌اى، تو مانند ما بشر هستى، اگر راست مى‌گویى معجزه و نشانه‌اى بیاور.»(2)

و چنان که گفته شد، حضرت صالح - علیه السلام - به قوم سرکش خود پیشنهاد کرد که من داراى معجزه هستم و همین معجزه نشانه صدق و راستى من است، و به شما پیشنهاد مى‌کنم که هر تقاضایى دارید از من بخواهید تا من از خداى خود بخواهم و آن تقاضا تحقق یابد.

نمایندگان قوم ثمود که «هفتاد نفر» از برگزیدگان آنها بودند، صالح - علیه السلام - را کنار کوهى بردند و گفتند: «تقاضاى ما این است که از خدا بخواه در کنار همین کوه ناگهان شترى را که بسیار بزرگ و سرخ پر رنگ و داراى بچه ده ماهه در رحم باشد، همین لحظه از دل کوه بیرون آید.

صالح تقاضاى آنها را پذیرفت و ناگاه حاضران دیدند کوه شکافته شد، و شترى عظیم ازدل آن بیرون آمد، و داراى همه آن ویژگى‌هایى بود که آنها مى‌خواستند.

بعضى نوشته‌اند: این ناقه از میان همان سنگى که قوم ثمود آن را تعظیم مى‌کردند، و در مقابلش قربانى‌ها مى‌نمودند، به اذن خدا و شفاعت حضرت صالح - علیه السلام - بیرون جهید، هنگامى که آن سنگ شکافته شد، صداى بسیار بلند و وحشت‌انگیزى که نزدیک بود عقل‌ها را از سر خارج سازد برخاست، و کوه به لرزه در آمد، نخست سرِ شتر از میان سنگ بیرون آمد و سپس به تدریج بقیه اعضاى او، تا این که تمام پیکر شتر خارج شد، و روى زمین ایستاد.

بت پرستان قوم ثمود که انتظار آن را نداشتند تا به این زودى معجزه صالح - علیه السلام - آشکار گردد، شگفت زده گفتند: «از خدا بخواه که بچه شتر را نیز از رحمش بیرون آورد.» حضرت صالح از خدا خواست، در همان لحظه بچه آن ناقه از رحم او جدا شد، و به دور مادرش گردش کرد.

به این ترتیب، حضرت صالح - علیه السلام - معجزه صدق پیامبرى خود را به طور کامل به آنها نشان داد.(3)

در این هنگام آنها چاره‌اى جز این ندیدند که ایمان بیاورند، اظهار ایمان کردند و تصمیم گرفتند تا نزد قوم خود رفته و معجزه حضرت صالح - علیه السلام - را به آنها خبر دهند و آنان را به سوى ایمان دعوت کنند، ولى 64 نفر از آنها در مسیر راه مرتد شدند، و یک نفر نیز در شک و تردید افتاد، و در نتیجه تنها پنج نفر در ایمان خود پابرجا باقى ماندند.(4)

ناقه صالح داراى ویژگى‌هایى بود، که هر کدام از آنها مى‌توانست قلوب مردم را جذب کند و باعث ایمان آنها به حضرت صالح شود، از این رو مخالفان سعى داشتند این معجزه را نابود کنند.

خداوند به صالح - علیه السلام - وحى کرد که: «ما ناقه را براى امتحان و آزمایش قوم مى‌فرستیم، و به مردم خبر ده که آب شهر باید در میان آنهاتقسیم شود، یک روز از براى ناقه، و یک روز براى اهالى شهر باشد. و هر کدام از آنها باید در نوبت خود حضور یابد، و دیگرى مزاحم او نشود».(5)

مردم آب شهر را نوبت بندى کردند، یک روز نوبت ناقه بود که همه آب را مى‌آشامید، و روز دیگر نوبت مردم که از آن آب استفاده کنند.

حضرت صالح - علیه السلام - به قوم ثمود چنین فرمود: «اى قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودى براى شما نیست، دلیل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده است، و آن این ناقه الهى است، که براى شما معجزه‌اى بزرگ است، این ناقه را به حال خود بگذارید که در سرزمین خدا (از علفهاى بیابان) بخورد، و به آن آزار نرسانید. که اگر آزار برسانید، عذاب دردناکى شما را فرا خواهد گرفت».(6)

قوم ثمود - جز اندکى از آنها - بر اثر غرور و سرکشى نتوانستند وجود این معجزه بزرگ الهى را تحمّل کنند، آنها در مضیقه آب قرار گرفتند، و هرگز راضى نبودند که آب شهر یک روز در اختیار آن ناقه باشد، و یک روز در اختیار مردم.

با این که آنها چنین حقّى نداشتند، زیرا خداوند آن چشمه آب را براى صالح - علیه السلام - به وجود آورده بود، و آن گاه نیمى از آب آن را در اختیار شتر قرار داده بود.(7)

وانگهى در آن روز که آب در اختیار ناقه بود، ناقه تمام آب چشمه را مى‌آشامید، و در مقابل، شیر بسیار به آن مردم مى‌داد، به طورى که پیر و جوان و کودک و زن و مرد از آن شیر بهره‌مند مى‌شدند(8) بنابراین ناقه نه تنها هیچ گونه زیانى به مردم نمى‌رسانید، بلکه مایه برکت براى همه بود.

در عین حال قوم تیره دل و ناپاک ثمود، به جاى تشکر و قدردانى، به عنوان حمایت از بت پرستى، هم چنان مخالفت مى‌کردند، و با این که حضرت صالح - علیه السلام - مکرّر به آنها هشدار داد: «که این ناقه، نشانه الهى است، کمترین آزارى به آن نرسانید و گرنه عذاب سختى در کمین شما است». تصمیم گرفتند، آن ناقه را به قتل برسانند.(9)

کشته شدن ناقه صالح به دست یاغیان سرکش

در آیات متعددى از قرآن(10) فهمیده مى‌شود که مشرکان قوم ثمود تصمیم گرفتند ناقه صالح - علیه السلام - را به قتل برسانند، و این تصمیم جنایتکارانه را اجرا نمودند.

مستکبران و سرمایه داران سرمست و مغرور مى‌دیدند با وجود ناقه که معجزه عجیب صالح - علیه السلام - بود، ممکن است به زودى توده‌هاى مردم به حضرت صالح - علیه السلام - ایمان بیاورند، و از آیین نیاکان خود، روى برگردانند، تصمیم گرفتند آن ناقه را پى کنند و به این ترتیب بکشند، یعنى با دنبال کردن آن شتر، عصب محکم مخصوص را که در پشت پاى شتر قرار دارد و عامل اصلى براى حرکت و راه رفتن او است، قطع نمایند، که قطع کردن آن، موجب سقوط شتر و قدرت نداشتن او براى حرکت مى‌شود.

آنها با کمال گستاخى، شتر را پى کردند و بر او ضربه‌هاى شدید زدند، سپس با کمال بى‌شرمى نزد حضرت صالح - علیه السلام - آمده و گفتند: «اى صالح! اگر تو فرستاده خدا هستى، هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست.»(11)

در مورد چگونگى کشتن ناقه، اندکى اختلاف وجود دارد، در این جا نظر شما را به یک حدیث که از امام صادق - علیه السلام - نقل شده و یک روایت جلب مى‌کنیم.

1. مشرکان قوم ثمود با هم توطئه نمودند و کنار هم اجتماع کردند و به همدیگر گفتند: «چه کسى داوطلب مى‌شود تا آن شتر را بکشد؟! تا آن چه را دوست دارد به او جایزه و ماهیانه دائم بپردازیم».

یک نفر از آنها که سرخ پوست و تیره رنگ و سرخ و سفید و کبود چشم و زنا زاده بود، و پدرش معلوم نبود که کیست، و به نام «قُدار» خوانده مى‌شد و سیرتى زشت و صورتى کریه داشت، و از بدبخت‌ترین موجودات بود به پیش آمد و آمادگى خود را براى کشتن ناقه اعلام کرد. مشرکان قرار دادى در مورد جایزه و ماهیانه او مقرّر ساختند، او شمشیر خود را برداشت، در آن هنگام که آن شتر، آب آشامیده بود و باز مى‌گشت، قُدار بر سر راه آن شتر کمین کرد، وقتى که شتر نزدیک شد، او به شتر حمله کرد، و شمشیرش را بر او وارد ساخت. ولى این ضربت به نتیجه نرسید، ضربت دوم را زد، که شتر بر اثر این ضربت به زمین افتاد و سپس کشته شد.

در این وقت بچه آن شتر در حالى که ناله جانسوز مى‌نمود، به بالاى کوه گریخت، و سه بار به سوى آسمان ناله و فریاد کرد.

قوم جنایتکار و بى‌رحم ثمود به طرف شتر ضربت خورده آمدند، و با شمشیرهاى خود بر آن زدند، و همه در کشتن آن شرکت نمودند، و گوشت آن را بین همه از کوچک و بزرگ تقسیم کردند و پختند و خوردند. در این هنگام بود که خداوند به حضرت صالح - علیه السلام - وحى کرد که به زودى عذاب سخت و کوبنده بر آن قوم عنود وارد خواهد شد.(12)

2. ازکعب نقل شده: زنى به نام ملکاء، ملکه قوم ثمود بود، وقتى که دید گروهى به حضرت صالح - علیه السلام - ایمان آورده‌اند، و روز به روز بر جمعیت آنها افزوده مى‌شود، به مقام صالح - علیه السلام - حسادت ورزید، در آن عصر زنى به نام «قُطامّ» معشوقه مردى به نام «قُدار بن سالف»، و زن دیگرى به نام «قبال» معشوقه مردى به نام «مصدع» وجود داشتند، قُدار و مصدع هر شب شراب مى‌خوردند و با آن دو زن به عیش و نوش مى‌پرداختند.

ملکاء به این دو زن گفت: هرگاه قُدار و مصدع نزد شما آمدند تا با شما هم بستر شوند، از آنها اطاعت نکنید و به آنها بگویید: «ملکه ثمود، به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالح - علیه السلام - اندوهگین است، ما تمکین نمى‌کنیم مگر این که ناقه را به هلاکت برسانید».

آن دو زن بدکار، سخن ملکه ثمود را پذیرفتند، وقتى که قُدار و مصدع سراغ آنها آمدند، آنها گفتند ما تمکین نمى‌کنیم تا وقتى که ناقه به هلاکت برسد.

قدار و مصدع گفتند: «ما در کمین ناقه هستیم تا او را بکشیم».

در کمین ناقه قرار گرفتند، قُدار در پشت سنگى عظیم کمین کرد، مصدع نیز در پشت سنگى دیگر کمین نمود، وقتى که ناقه پس از آشامیدن آب، بازگشت و از کنار مصدع رد شد، مصدع تیرى به ساق پاى او زد، که قسمتى از عضله پاى ناقه متلاشى گردید، سپس قُدار از کمینگاه خارج شد و با شمشیر به ناقه حمله کرد، و آن چنان بر پشت پاى ناقه ضربت زد که (عصب پاى او قطع شد و) ناقه بر زمین افتاد و فریاد جانسوزى سر داد که بر اثر آن بچه‌اش وحشت‌زده گریخت. سپس قُدار ضربت دیگرى بر سینه ناقه زد، آن گاه ناقه را نحر کرد و کشت، اهالى شهر کنار ناقه آمدند و گوشت او را قطعه قطعه نموده و بین خود تقسیم کردند و پختند و خوردند.

بچه ناقه به بالاى کوه گریخت و در آنجا ناله بلند و جانسوزى نمود به طورى که این ناله دلهاى مردم را ریش ریش کرد، آنها وحشتزده نزد صالح آمدند و به عذر خواهى پرداختند و گفتند. ناقه را فلانى و فلانى کشت، ما چه تقصیر داریم؟!

حضرت صالح - علیه السلام - فرمود: «بروید سراغ بچه ناقه، اگر آن را سالم به دست آورید امید آن است که عذاب از شما برطرف گردد».

آنها به بالاى کوه رفته و به جستجوى بچه ناقه پرداختند، ولى بچه ناقه را نیافتند.

آنها شب چهارشنبه ناقه را کشتند، صالح به آنها گفت: «سه روز در خانه خود هستید و سپس عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت...»(13)

------------------------------

1- روضة الکافى، ص 185 و 186.

2- شعراء، 153 و 154.

3- تاریخ انبیاء، ص 263.

4- اقتباس از روضة الکافى، ص 186؛ و تفسیر نور الثّقلین، ج 2، ص 48 و 49.

5- قمر، 27 و 28.

6- اعراف، 73؛ شعراء، 155 و 156.

7- تفسیر نور الثّقلین، ج 4، ص 63، به نقل از امیر مؤمنان على - علیه السلام -.

8- همان مدرک، ج 5، ص 183.

9- شعراء، 155-157.

10- مانند آیه 77 اعراف، و 59 اسراء و 14 شمس.

11- اعراف، 77.

12- تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 183.

13- بحار، ج 11، ص 392

/ 0 نظر / 114 بازدید